نمی دونم چم شده اصلا نمی تونم دو سطر رو مرتبط با هم بنوسم ، احساس میکنم تاب اینهمه فشار رو ندارم شاید یذترین قسمتش این باشه که نمی دونم این فشارها از کدوم سمت میاد ! شاید بخاطر این باشه که هیچ وقت تو زندگیم دوست نداشتم یه آدم عادی باشم ، آدما وقتی بچن دوست دارن دنیا رو عوض کنن وقتی یکم بزرگ می شن می فهمن نه نتها نمی تونن دنیا رو عوض کنن بلکه تو عوض کردن خودشونم میمونن منم آدمم خوب ، ولی داستان من فرق می کنه من احساس می کنم نه تنها خودم و دنیام رو نمی تونم عوض کنم بلکه این شرایط که داره من و عوض می کنه !!! دیدی تاحالا بره سعی کنه گرگ و بخوره وضیعت منم دقیقا مثل اون بره ست و دنیای من اون گرگه ، نمی دونم شاید سخت ترین لحظات زندگی ما لحضاتیه که با خودمون تنها می شیم تازه می فهمیم چقدر عجیبه با هفت میلیارد آدم دورو برمون بازم دنبال یکی میگردیم دنبال یه چیز هستیم که کناره اون آزاد شیم ! و منم امروز احساس می کنم اون هدف تو زندگیم نیست شایدم باشه و من حسش نمی کنم ، راستی یک سال دیگه بزرگ شدم سالی که گذشت پر بود از تلخی و شبرینی پر بود از بود ونبود بعضی لحضات تو معنویات و بعضی تو دنیا ... بگذریم سرتون و درد نیارم برام پیشه خداهاتون دعام کنید هر جور که بلدید ، دعام کنید که سال جدیدم با محبت و موفقیت بگذرونم ، دعام کنید گم نشم ، دعام کنید مغرور نشم ! راستی از همه ی اونایی که یادشون هست و یادشون بود تشکر می کنم که این روز رو به من تبریک گفتن ومی گن ! .