تبليغاتX
مهرشاه
... امید به پادشاهی تمام عالم داشت ...
زیباشبی ، می شود شبی به رنگ تو
صد افسوس که تو هرگز نمی فهمی  !
راستی خدا ! چرا مهتاب از لمس تن خیس موج محروم است ؟
یا چرا باد رقص گندمزار را نمی فهمد ؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 15:41  توسط محسن امیری بشلی  | 

از پنجره ی پاییز به زمستان مینگرم

به سرمایی که حتما آمدنیست

به قلب ضعیف درختانی که خواهند مرد

به غرور شاخه هایی که حتما می شکنند

و به خودم

به لرزش های  سخت کنج اتاق

به افسوس های بی تو بودن

به افسوس های تنهایی

کاش بودی و با من از بهار می گفتی

در آغوش می گرفت شبحه ضعیفم تن گرم تورا

و محو می شدم در تو !

آهای مردم

آهای مردم ، کسی در بین شما نیست که مژده بهار دهد

دوباره باد زوزه می کشد

انگار خورشید خمیازه وار غروب می کند  

انگار همه آماده خوابند

و  رسالت من

بیداری و کشتن تدربجی یک آرزوست

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زمانی که از عشق می گوبیم کسی مارا نمی بیند و همه مارا دیوانه می پندارند و زمانی که در جهالت مادیاتیم مارا به چشم متفکر و عارف می نگرند  و این یک قانون احمقانه غیر قابل تغییر است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 7:44  توسط محسن امیری بشلی  |