از پنجره ی پاییز به زمستان مینگرم
به سرمایی که حتما آمدنیست
به قلب ضعیف درختانی که خواهند مرد
به غرور شاخه هایی که حتما می شکنند
و به خودم
به لرزش های سخت کنج اتاق
به افسوس های بی تو بودن
به افسوس های تنهایی
کاش بودی و با من از بهار می گفتی
در آغوش می گرفت شبحه ضعیفم تن گرم تورا
و محو می شدم در تو !
آهای مردم
آهای مردم ، کسی در بین شما نیست که مژده بهار دهد
دوباره باد زوزه می کشد
انگار خورشید خمیازه وار غروب می کند
انگار همه آماده خوابند
و رسالت من
بیداری و کشتن تدربجی یک آرزوست
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زمانی که از عشق می گوبیم کسی مارا نمی بیند و همه مارا دیوانه می پندارند و زمانی که در جهالت مادیاتیم مارا به چشم متفکر و عارف می نگرند و این یک قانون احمقانه غیر قابل تغییر است .