تبليغاتX
مهرشاه
... امید به پادشاهی تمام عالم داشت ...
سرم امروز چه بی مقدمه درد می کند
هوا امروز چه بی مقدمه گرم است
قسم به لحضه های خوش نداشته مان
دلم برای تو و صدایت چه بی مقدمه تنگ است !
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 21:17  توسط محسن امیری بشلی  | 

درخت

فکر می کنم درخت شده باشم ، عجیب این است که گنجشکها هم به بودن با من عادت کرده اند ! اخیرا یک سوال دارم آیا درخت ها هم عاشق می شوند ؟ آنقدر می دانم که عاشقشان می شوند آخر آن روز ها که آدم بودم خودم عاشق یک درخت شدم خیلی هم درخت بدی نبود فقط مشکلش این بود که درخت بود  نه تکان می خورد نه حس داشت شب به یاد او می خوابیدم غافل از این که درخت ها یاد ندارند  این درخت ها را باید برید چوبشان را سوزاند اینها فقط بلدند زیبا شوند و بزرگ !

محسن امیری

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 12:47  توسط محسن امیری بشلی  | 

قلبِ مرده را عشق نآید

این خروشیدن ز چیست

پیر شو دل  پیر شو ، ای  نابکار

این جوانی ها ز چیست

نیستِ عشق در نارسیدن هاست

این جهان هم پر ز نیست

گو به دیده هر جدایی هم ز عشق

هست  زجرو

هست  زجرو ،  نیست نیست ! 


 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 18:38  توسط محسن امیری بشلی  |