و من امروزیک پیامبرم
یک پیامبر کامل
نه برای تو
نه برای خودم
برای کودک عشق

سادگی یعنی من
سادگی یعنی ساز
سادگی یعنی محبت
سادگی یعنی اشک
سادگی یعنی باران
سادگی یعنی تنهایی
سادگی یعنی کاه گل
سادگی یعنی عطر سرو
سادگی یعنی جانماز
سادگی یعنی باور
سادگی یعنی خدا
سادگی یعنی تو
سادگی یعنی تو
راستی پریان دریایی به چه فکر می کنند ! به تنهاییشان یا به زیبایشان !
به اینهمه تنهایی که آنها را در بر گرفته به اینکه باید سالها شاید قرن ها در عمق دریا منتظر به مانند تا خیال صیادی طوفان زده آنها را ببیند و یا به زیبایی وصف نشدنی شان ؟
راستی آنها خودشان می دانند که زیبایند !
آیا با دیدن تعجب دریا زدگان به این وهم نرفته اند که وحشتناکند!
آیا زمانی که خیال کودکی پر می شود از شوق دیدنشان آنها هم خیالی می شوند به شوق دیدن او .
نمیدانم اما اینها را از اولین پری دریایی که ببینم خواهم پرسید.
به اتاقم برگشتم ، خیلی خسته شدام اگر می
توانستم به چیزی فکر کنم سعی می کردم که اوون چیز معنی تابلوی بی رمق سی ساله ی
کنار اتاق باشه ! نمی شه باور کرد ولی امروز واقعا جواب کردم تو کلاس آخر انقدر
سرم گیج می رفت که زور و با کمک دیوار خودم رو نگه داشتم الته امیدوارم که کسی این
رو نفهمیده باشه دیگه به سختی صدام در می اومد می دونی نه این که خسته جسمی باشم
نه ابدا ! نمی دوونم تاحالا مثل من شدید یا نه فکر کنید که دیگه بی تاثیرید یا
اینکه فکر کنید که نتونستید به هدفهاتون برسید فکر کنید جایی که هستید هیچ ربطی به
شما نداره ، بعضی وقتها دلم می خواست زندگی یک دکمه pause
داشت باشه و موقع ها یی که اینجوری می شه همه چبز و وایسونم برم یه گوشه خوب خوب همه
چیزو نگاه کنم همه ی منظره ا رو همهی آدمارو وبه حالتا و افکارشون یک دله سیر
بخندم دو باره برگردم در حالی که اصلا خسته نیستم و اصلا بی حوصله نیستم ادامه بدم
بسه سرتون رو درد نمی آرم
پ.ن : تابلو شیشه اش ترک داره
پ،ن : بهم قول بدین که شما همیشه هستید و
حداقل متن هام روبعضی وقتی می خونین این اواخر امیدم فقط به شماست !
آه چقدر خسته ام ، دور میزند انگار افکار
در سرم گم میشود رشته ی فکرم اما تو
راستی امام زاده
آهای امام زاده می دانی چقدر دلم بی هوا
هوایت را کرده ،آهای امام زاده یادت است آن روز را که گم کرده بودم دست وپایم را
چقدر آرامش دادی ام در آن شهر غریب !
آهای امامزاده خیلی خسته ام راستی قولی
که داده بودی را به خاطر داری ، این روز ها زیر قول زدن عادت است
راستی امامزاده فکر نکنی حالا که همه جا
را بلدم گم نمی شوم هرروز هزار بار گم می شوم !
گفتم گم شده ام
گفتی گم شده ایی تا پیدا شدن راتجربه کنی
راستی این روزها تجربه هایم خیلی تکراری
شده
هوا گرگ و میش بود و سرم گرم و تنم سرد اعتقاد سست بود دیگر چاره ایی نداشتم به درخانه ی بزرگت آمدم
دیدم مردی را که گریه می کرد دیدم جوانی را که چرت میزد دیدم تو را دیدم تو را
می خندیدی ، آی گرم می گرفتی مسافرین را
راستی هنوز هم ، راستی
هنوز هم
عشق را پشت آن درخت بلند ، در آن دخمه سیاه حراج می کنی راستی امام زاده
این منم هزار رویای گم شده
هزار حرف نگفته ، هزار آینه ، هزار انعکاس
خسته ، هزار تو ، هزار تو ...


امروز خودم را پیدا کردم درحالی که
فرسنگها دور تر از من ، محو افسانه ی خیالی از تو ، به افق به بند کشیده شده ی
آفتاب خیره شده بود
شاید او پادشاه خیالهای رنگی نبود اما در بند هوس های پرت هرگز!
_________
س .ن : هرگز به سرعت گذر زمان توجه کردید ! این روزها واقعا سریع می گذرن چرا ؟

لطفا
این روزها فراموشم نکنید
می دانم قدیمی شده ام اما
کنج خاطرتتان یک من ضعیف سوسو میزند
هنوز چندی به انقضای من مانده ! ! !