تبليغاتX
مهرشاه
... امید به پادشاهی تمام عالم داشت ...

یه شهر ساکت بدفرم

یه قلب شکسته ی پرخون

توو یه رنگی سبز

منو یه دستی سرد

بدی که می خندید

دلی که گم میکرد

منو دروغی زشت

 دلی پر از آشوب

تو ایی به راه من

غریبه در آغوش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 18:18  توسط محسن امیری بشلی  |