تبليغاتX
مهرشاه
... امید به پادشاهی تمام عالم داشت ...
کمکم کن تا نیست شوم

کمکم کن تا شکست بخورم

کمکم کن تا از دست بدهم

کمکم کن !

کمکم کن تا هر آنچه مرا شایسته نیست بر من آید

آری اگر تو اینگونه بخواهی

حتی تفکر هم نخواهم کرد

همه چیزم را خواهم داد

من از روی عاشورا این را مشق کردم 

چگونه هست چیزی مگر نه هستی تویی!

چگونه  پیروز شوم مگر پیروزی را غیر از خشنودی تو معناییست

چگونه صاحب باشم مگر غیر از تو مرا صاحبیست 

آری تو اینگونه می خواهی

تفکر تویی و بس !

چیزی جز تو ندارم

و من از روی عاشورا این را مشق کردم

محسن امیری بشلی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 23:37  توسط محسن امیری بشلی  | 

من

نبودن یا نبودن مساله این است !

من کجا رفتم  

که  زمان انقدر  تکراری شده است

و جملات 

و همه ی چیز هایی که من می خواهم بگویم قرن هاست که همه گفنه اند

چه داستان ها که واقعیت می شوند

و چه واقعیت ها که داستان می شوند

و همه ی اینها را تاریخ درباره ی من  گفت

و روح من تنهاست مثل تمام روحهای عالم

مثل باد که سفر می کند

و زمان که این روز ها می دود

و دوری کسی که هنوز ندیدمش مثل همیشه اذیتم می کند

شعر هایم روز به روز خام تر می شوند

دیگر نه حجم دارند نه منطق نه دلیل

نه پنجره ایی رو به آفتاب دارم

نه قرص های آرام بخش برایم شب بیداری گذاشته اند

نه عشق نه فلسفه

من خالیم خالی از چیز هایی که مربوط به منند

راستش را بخواهید با همه ی خالی بودن ها خیلی سنگینم

بغضی دارم غریب

سنگین سنگین

دیگر نمی ترسم کسی متنم را نخواند

خودم تنها نقطه نخوانده این دفترم

سردم

سرده سرد

کمی خورشید

کمی اشک

کمی زمان

یکی از خدا بخواهد

یکی از من فرار نکند

نخوانید ، ورق نزنید مرا دیگر چه اهمیتی دارد

تهی باشم یا پر

من این متن را آنقدر ادامه می دهم

تا تمام شوم

این منم

خود  خودم  

 

محسن امیری بشلی

یک روز سرد

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 21:11  توسط محسن امیری بشلی  |