تبليغاتX
مهرشاه
... امید به پادشاهی تمام عالم داشت ...

از شب یلدای امسال یک فال دارم وبس .

خیلی خسته کننده و سخته که آدم فکر کنه فالش برای کسی مهم نیست اما من فالم رو می نویسم شاید اونی که براش مهم بیاد و بخونه ؟ !

از همه تونم میخوام که هر کی از نظر خودش برام اینو ترجمه و تفسیر کنه دوس دارم از ذهن شما لمسش کنم .

 

شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت

                                                  فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت

حدیث حول قیامت که گفت واعظ شهر

                                                  کنایتیست که از روزگار هجران گفت

نشان یار سفر کرده از که پرسم باز

                                                  که هرچه گفت بر یدصبا پریشان گفت

فغان که آن مه نامهربان مهر گسل

                                                ترک صحبت یاران خود چه آسان گفت

من و مقام رضا بعد از این و شکر رقیب

                                                که دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت

که دل به درد تو خو کردو ترک درمان گفت ، که دل به درد تو خو کردو ترک درمان گفت

که دل به درد تو خو کردو ترک درمان گفت ، که دل به درد تو خو کردو ترک درمان گفت

که دل به درد تو خو کردو ترک درمان گفت ، که دل به درد تو خو کردو ترک درمان گفت

که دل به درد تو خو کردو ترک درمان گفت ، که دل به درد تو خو کردو ترک درمان گفت

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 22:58  توسط محسن امیری بشلی  | 

یک سکوت بی سر و سامون و تنهام که برای تو فریاد کشید ولی افسوس تو ندیدی ! ! ! 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 23:13  توسط محسن امیری بشلی  | 

استاد گفت

چشم هایت را ببند 

آسمان آبی را ببین که چقدر به تو نزدیک است

دستت را بلند کن لمسش کن

نترس

از هر خوشه اینجا بی شمار ستاره می روید

و دهقانان هر شب بازاری راه  می اندازند

هر ستاره را به قیمت یک لبخند می فروشند

کودکان این سرزمین

اولین لحظه از عمرشان را با یک لبخند آغاز می کنند 

بلند شو دیوار ها را ببین چه کوتاست

همه کاه گلیست

کافی است از هر جا که می خواهی گذر کنی

از هر دیوار که خواستی عبور کنی

فقط تصورش کنی

اینجا پرواز یک هنر نیست

پرواز فقط و فقط یک تصور ساده است

این بالهای توست  که به آسمان شکل می دهد

این درختان سبز را نظاره کن

میوه ی محبت  می دهند هر صبح

مگر آواز ملائک را نمی شنوی !

واین ها چیزهایی بود که استاد به شاگرد گفت

 و شاگرد چشمهای خود را بست و اولین بهشت خود را خلق کرد

و من تو را دعوت می کنم به ساخت یک بهشت

که هر وقت دلت گرفت بی بهانه به آنجا بروی

همین تمام

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 17:18  توسط محسن امیری بشلی  |