تبليغاتX
مهرشاه
... امید به پادشاهی تمام عالم داشت ...

شب بود

   شاید

  باور کن خدا را دیدم

کنار یک صلیب 

         هق هق گریه می کرد

                         نمی دانم کجا بود

 پشت کدام خرابه

به شکل یک عیسی

               در میان چندین میلیارد سایه

بی رنگ وساده

خاموش و رنگ پریده

شاید فریب خورده بود

شاید هیچوقت تصورش را نمی کرد

که بین اینهمه مخلوق که عبادتش می کنند

تنها بماند

  اینبار بی کتاب

بی معحزه

فقط با یک احساس

احساس نیاز

احساس پدرانه

یک لبخند

آمد  

 اما باز هم تنها ماند

           حتی کسی برای بدرقه اش

      در کنار صلیب نبود

  دریق از یک مریم

و من خدا را دیدم

به سمت صلیب رفت

 گریه می کرد

 کمی آنورتر

یک کلیسا

یک مسجد

یک خانه به اسم او

سخنان او را می ستود

اینبار حتی کسی او را ندید

 او خود خدا بود

                               گریه می کرد 

هق هق

همین تمام

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 20:4  توسط محسن امیری بشلی  | 

 

 

 

چرخید و چرخید  تا خسته شد

و آرام حرف می زد

به سختی می فهمیدم چی میگه

لحن صدایش خیلی بی حس بود 

و گفت فکر  نکن که من فقط در اختیار تو ام

سالهاست که افرادی مشابه تو

هر شب صاحب من می شن

آدامس رو آروم می جویید

خیس عرق بود

دوباره می خواست برقصیم

گفتم خسته شدم

گفت هنوز زوده

چهره ی زیبایی داشت

جذاب حرف می زد

این یک رسم کهنست

همه فکر می کنن می تونند

گفتم چی

می تونن خورشیدم رو دوباره ببینند

 گفتم نمی فهمم

گفت به موقعش الان مستی 

اسمش را پرسیدم

گفت قرن هاست که به من می گن زمین !

 

 

همین جوری !!!

همین تمام

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 17:30  توسط محسن امیری بشلی  |