تو را از کدام لحظه میتوان الهام گرفت و یا از کدامین آهنگ
چگونه می شود در آغوش نگیری خاک بیابان را
و بر گرمایش شهادت دهی
چه گونه از تو نام و نشان به کسی بدهم
و عطرت را نراباید
و نگاهت را در یک قفس کاغذی رسم نکند
پس بگذار تا بگویند سالهاست یک جیال پردازست
ولی ای کاش این تهمت روا بود
و خیال من قدرت پرداختن همچو تویی را داشت
آنوقت به خودت سوگند
هیچگاه به حقیقت چشم نمی گشودم
بیا به دشت بدویم تا باز من متولد شوم به اجازه ی تو
به شکل یک رود
به شکل یک احساس
تا جاریم کنی در خاکت
یا چند لحظه ایی را به حس کردنم اختصاص دهی
صدها و هزارها ای کاش که صدای التماسم را می شنیدی
و پرواز را به من می آموختی
تا برای لمس ارتفاع آسمانیت
منت این چشم های پست و خاکی را نکشم
همین تمام
محسن امیری
چیست که دل را اینچنین مدهوش کرده است !
که سر در بیابان
دوان دوان
روان و بی پایان
به سوی یک اسم می دود
به راستی این چیست
که در این بیابان بر اوج عطش سایه افکند
شاید رنگ دریایی است از دور
یا نهری بزرگ
هر چیز که هست مهم نیست
مهم این است که می رقصد نا آرام در دریایی از بی باری
و بر سر هر آینه که می روم
آرام می شود ذهنم از خیالش
و التیام می گیرد قلبم
با هر حس بر خواسته از صدایش
مهم آن است که هر نفس دل جوانه می زند
از تکرار سرمشقش
و مهم آن است که هست
و مهم رنگ لحظه است
رنگ با او بودن
رنگ شاد لحظه
رنگ صورتی آن
رنگ کشدارش
و من تقدیم می شوم هر دم
در قالب یک شعر
یک اشک
یک نگاه نگران
یک بقل دعا
شاید عمقش را در این کالبد پوسیده افسون کند
شاید اینبار ریشه بدواند در این خاک مرده
و اینجاست که زیبایی آغاز می شود
زیبایی مجهول همزاد با یک نگاه او
که هرگز هم هرگز او را نخواهد شناخت
و او را من به یک حس میشناسم
حسی مجهول ولی رنگین و زیبا
حسی شبیه به یک فرشته ی کوچک و آرام
که آواز می خواند در کنار یک دریا
اما همواره پشت به خیال من
تا هیچ کس نبیند سرخی آرام روی گونه هایش را
همین تمام