به چمنزار خیالم بر گرد
بخدا قسم
پرواز دگر تکراریست
من و تو راز ابریشم را
به نگاه یک صبح
و به پرواز در یک زوج خیال
در خواهیم یافت
و صدایم کن
که آفاق به آن لحظه ی مرموز
چه بد ، محتاج است
و بدان این را خوب
که منتظر رقص اساطیری تو
خواهم ماند
به چمنزار خیالم بر گرد
جای جولان تو را هیچ
گلی تنگ نکرد
جز تن سرد و تاریک و بد یک تردید
همین تمام !

عجب شهاب بارانی بود دیشب
انگار تمام فرشته ها باهم سرود شادی سر داده بودند
انگار هیچ عاشقی خدانگهدار تلخ را تجربه نمی کرد
انگار تمام شاعران از گل و بلبل می گفتند
انگار شیطان دیشب در بند بود
انگار آفتابگردان ها مهربان شده بودند
انگار ثانیه ها دیگر برای رفتن عجله نداشتند
همه جا بوی فرشته می داد , شاید
همه مریم بودند و دقایق همه آبستن مسیح
آری دیشب مسیح من متولد شده بود
و در کنارش تمام پیامبرکان تا خود صبح به شادی می پرداختند
چه افسانه شبی بود دیشب و چه جاودانه می شدند
آنان که دیشب عطرش را در آغوش می گرفتند
انگار همه می بوسیدند او را
و پیاله پیاله می نوشیدند حس بودنش را
انگار دیشب کودک سیب به دست ٬ با پدر می رقصید
آنان چیزی را حس می کردند که ما قرن ها در جستجویش بودیم
و من قلم به دست از رخ مریم ٬ آواز رسم می کردم
که بادیدن اینهمه زیبایی چگونه بال می زد
و چقدر فرشتگان خالصانه بدن خود را در طبق اخلاص می گذاشتند
براستی چه عریانی زیبایی بود
و صبح حاصل نور هم آغوشی ها
خدا تمام وحی هایش را دیشب پس گرفت
و به جای آن عاشقانه به زمین نگاه می کرد
آنهمه زیبایی ٬ دیشب ستارگان را به تمسخر گرفت
تمام شب چشم باز ستارها به زمین نگاه می کردند
و شهابها با تمام وجود می باریدند تا آسمان را آبیاری کنند
و چفدر افسانه ایی و ناآرام بودیم
آری دیشب مسیح من هر لحظه متولد می شد
من از تمام خوبی های دیشب این را برایت مشق کردم
وتمام سبد های خانه ی مان را پر کردم از سیب درخت ممنوعه
ولی اینبار با اجازه ی خدا
و فردا شب دعوت می کنم تمام کودکان سرخ دل را
به یک بغل سیب سرخ ممنوعه
اینبار
آزاده آزاد
و می دانم فردا شب خدا هم در کنار ما خواهد بود
و تمام اینها بخاطر مسیح من است
که دیشب متولد شده بود
همین تمام