چقدر ناحق است نام بردنت !
آخر کدامین اسم تو را به خاطر می آورد
کدام خوبی شبیه به توست
به من بگو ! زیبایی هست که لیاقت قیاس با چشمانت را داشته باشد
و چه رنگی می تواند ترسیم کند شاعرانه احساس با تو بودن را
راستی چه آبی شفافیفیت تو را داراست !
و روی کدامین برف سر خوردن لذت لمس تو را دارد
نمی دانم صداقت لیاقت هم نام تو شدن را دارد یا نه
دست که به موهایت می بری
می توان حسادت را در وجود باد حس کرد
خدا هم دو سه تا آسمان جابجا می شود
تا ببیند
که اینبار باید برای خلق حالت دشت ها و چمن زارها
از چه سبکی الهام بگیرد
سخن که می گویی هر چه آهنگ است مات می شود
گویی می خوابند در آغوش مادرشان بینوایانه و آرام
و از آرامش همان لحظه ها
یک جایی پیوند می خورم با بودن
خلق که نه
اتفاق می شوم شاید
مثل تمام اتفاقات عالم
خرسند نمی کنمت
اما تو بزرگواری و با یک ثانیه قهرت
نیستم نمی کنی
تا من هم بدوم و در کوچه باغ های چشمت
هر لحظه که خواستم
ستاره شکار کنم از آسمان قلبت
تا با براقی پوستت
مسخره کنم تمام طلا ها عالم را
نمی دانی چقدر بی ارزشند عالم ها
و زمان هایشان
برای جای دادن یک لحظه از تو در خود !
ای کاش نقاشی می شدی
تا تمام هستی را نقش تو کنم
ای کاش !
همین تمام
محسن امیری بشلی
رازگونه !
دوباره خواهی دیدم
و از من خواهی پرسید
حکمت اینهمه فرار را
حکمت اینهمه سکوت را
و من آرام خواهم دزدید
نگاهم را از چشمانت
و تو اشک های مرا نخواهی دید
و همزمان یک فرشته از کنار خیالت
سیال به آسمانها می رود
و صدای بال این فرشته در گوشهایت
طنین انداز می شود
تو سکوت مرا نخواهی شنید
باز هم سکوت رسوایم نخواهند کرد
و راز من مثل یک ماهی سرخ
لیز خواهد خورد از دست
کودک احساست
و دوباره خیره می شوی به من
و من خواهم خندید
و تو نیز
دست در دست تا غروب خواهیم رفت
و من دوباره خواهم گریخت
و راز سبز من قد میکشد در ذهنت
اما ای کاش روزی بشناسی
رازگونگی عشق را
آن روز تو هم خواهی گریخت
و هر دو در انتهای کویر گم شدن به هم خواهیم رسید
هر دو گم خواهیم شد در کنار هم
گم خواهیم شد
وبه تو خواهم گفت
رازگونه ی زیبا ی من
جوابت را یافتی
و تو تبسم خواهی کرد !!
و من نیز
همین تمام
![]()