تبليغاتX
مهرشاه
... امید به پادشاهی تمام عالم داشت ...

من پری کوچک شهرم

شهره ی بدی و فساد

حرفه ی من هم

گذاشتن سیب بر پیکر درختان مرده است

آنقدر مرا ندید

که خودم هم نبودنم را باور کرده ام

من نیستم ! تا آخر نگاهت

تا سر صبح

فعلا

همین تمام

 

من یه مدت کوتاهی نیستم !

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 19:27  توسط محسن امیری بشلی  | 

 

 

 

من نشسته ام

 

من نشسته ام کنج اتاق سکوت و به تو فکر مي کنم ، فکر آن نگاه هاي صادقانه مستم ميکند

غرق مي شوم در خيالت

وقتي به لحظه خيرت شدنت مي رسم ديگر تحمل نمي آورم سر به گريبان مي گذارم وفرارمي کنم

فرار ميکنم ، فرار مي کنم به سمت گم شدن به سمت ناکجا آباد

تا شايد آن دوردست ها فراموش کنم صداي ناز نگاهت را

 

در راه فقط به تو مي انديشم اي تنها پرنده ي شب آسمان فکرم

نمي داني که چقدر رنگ تو دارد صداي گذر زمان از پيچ و تاب ذهنم

نمي داني که هر شب خيالم پرنده مي شود

و روي ناودان اتاقت تا سر صبح ناله مي کند

 

از اين حرفها که بگذريم ، من هنوز مي دوم

 

خيابان خيال سرد است ، خوب ديگر زمستان از نبودنت نگاهت آغاز شده است

 

برف مي بارد وتمام ذهنم سپيد مي شود

رنگ روياي تو

پر مي شوم از تو و در راه سرود مي خوانم

سرود ناله هاي پر هوس گم شده ايي بهت زده که از شکوه آفتاب چشم هايش را بسته است و از فرط شادي به سمت پرتگاه مي دود .

 

بقيه راه را بايد دويد ديگر زمان نيست

نه ! چه بي معناست زمان در جايي که ياد تو آنجاست

بايد دويد

چون اين آدمک من است که لحظه به لحظه از ترس نديدنت مي شکند

 

من هنوز در راه هستم

ميدوم

مثل يک کودک

که بازي ميکند با فروغ مهتاب

وآزادانه از تمام تپه هاي "من" مي گذرد

بي آنکه از وحشت شب لحظه ايي بهراساند او را

او لبخند مي زند فقط

 

راه رو به پايان است

و من  لب پرتگاه سقوط ايستاده ام

همان جا يگ زير انداز پهن مي کنم

دراز مي کشم و به آسمان خيره مي شوم

منتظر براي آمدنت

يک دنيا تمنا برای هم آغوشيت

 

حالا ديگر شب آمده

و شهاب باران است آسمان

هر خيال تو که به وجودم مي خورد

آتش مي افروزد

و يک شهاب

وهنوز منتظرم منتظر هم آغوشي از جنس خيال

 

"همين تمام"

محسن اميري 

 

 
اگه تا آخر خوندی نظر یادت نره

                                            

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 18:1  توسط محسن امیری بشلی  | 

 

من دارم می روم !  

 

ای کلمات سرد

ای پیر واژه های  خاکستری از ذهنم پرواز کنید

و از آن بالا ها تماشا کنید تنهایی مرا

تنهایی مرا بین میلیارد ها مترسک !

ببینید چگونه می رقصند به دورم

همه بغض های نشکسته

همه اشکهای نریخته 

همه خنده های محکوم شده

همه عشق های سوخته

آری جشن گرفته اند همه ی آشفتگی های ذهنم

امشب اشک باران است هوای شهر

میروم

می روم تا زیر باران اشک دقایقی را برقصم

می روم تا پرواز را از نگاه یک قناری مبحبوس تجربه کنم

ای کودکان بغض

بگویید چه کسی شما را نزد من رها کرد

تا اینگونه از شما اشک خلق کنم

 امشب با من بیایید

بیایید ببرمتان

 به تفریح گاه کودکان یتیم شب

به خیمه گاه  زنان خیابانی گناه

نزد شکوفه های صورتی درختان قطع شده ی احساس !

 

بیایید بیایید                           

من دارم می روم !

باور کنید

طولانیست راه

دیر می شود

و مثل همیشه

حبس می شویم

در این شب زندان

 

بیایید بیایید

من دارم می روم !

 

 

 

هین تمام

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 14:26  توسط محسن امیری بشلی  |