تبليغاتX
مهرشاه
... امید به پادشاهی تمام عالم داشت ...
 

تقویم من !

 

هزار و سیصد و هشتادو پنج بار گریه کردم !

سرم را بلند می کنم

و به ساعت از کار افتاده ی اتاقم خیره می شوم

دیگربرای نشان دادن فردا رمق ندارد

سکوت اختیار کرده است

مثل من

مثل تو

مثل همه

آه چقدر زمان غلیط شده است

باید پنجره را کنار بزنم

شاید هوای بهار به سر گلدان اتاق بخورد

گل دهد

نا سلامتی سال نو شده است  

گفتم پنجره

کدام پنجره  !

به کدام آسمان

 کدام نور !

بازهم به ساعت نگاه می کنم

شاید سال را تحویل کند

انتظار بی فایده است

سر به گریبان می شوم

تا یک بار دیگر گریه کنم

آری تقویم من این گونه است !!

همین تمام

 

+++++

سال نو مبارک ! (پست قبلی)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 19:15  توسط محسن امیری بشلی  | 

گل من !

بهار می شود و مثل هر سال گل می شوی
گل می شوی که به هزار بهانه باعث شادی هزار کس شوی
گل می شوی تا دم صبح ناز بهار
شبنم هم به لطافتت حسودی کند
مگر می شود کسی گل صورتت را ببیند و به هزار بهانه و حالت خودش را نزدیک صورت خوشتراش تو نکند تا هم دست بردکی به عطرت زده باشد و هم رنگ واقعی گل سرخ را از نزدیک دیده باشد
من که باور نمی کنم!!

بعضی وقت ها دوست دارم شبیه یک گلدان شوم
می دانم گلدان هم که شوم یک گلدان کج و کوعله داغان می شوم که لیاقت تو را ندارد
اما شاید
اما شاید دل باغبان بسوزد و تو را توی من بگذارد
توی خود خود خودم
نه آن هم فایده نداشت بی شک از فرط خوشحالی ترک می خوردم خاکه می شدم آخر گلدان گلی (Gel )
مثل مرا چه به این کارها ؟!!!
چه می شد پروانه می شدم ؟
چیزی از خدا که کم نمی شد !
انصافا می شد
آنوقت آنقدر رویت می نشستم تا همین چند روز عمرم هم به پایان برسد
آه چه لذتی دارد روی خاک تو سقوط کردن ؟ نه !


همین تمام

+++++

عزیزانم سلام می دانم متن های بی قافیه و سر و تهم گاهی دقایقی از وقتتان را می گیرد باور کنید اگر می توانستم بهتر از این بنویسم که لیاقت آن چشم های نازتان را داشته باشد می نوشتم اما چه کنم ! توانم همین است
جز تشکر هم چیزی نمی توانم بگویم
سرخطش هم که برویم نزدیک بهارست و باید تبریک گفت
یکی دو روز آنورتر شاید بهار نشسته است و ملتمسانه لحظه شماری می کند
شاید !

ممنون ! [گل]

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 23:2  توسط محسن امیری بشلی  | 

 

 

یادت است

یادت است تمام بهانه های من مثل تو بود

یادت است چه بی مقدمه عشق را ملاقات کردیم

انگار همین چند دقیقه پیش بود که پشت پنجره اتاق خورشید

به هم قول دادیم

قول دادیم هر روزصبح با نگاه هم متولد شویم

هنوز یادت است

یادت است سلام های اول چقدر رازآلود بود

چه آرزوها که پشت آنها قایم نشده بود 

یادت است زمان زیر نگاه های ما محصور می شد

 هر وقت زمان دلمان ر ا می زد

یا کمی از دست بودنش خسته می شدیم 

تو با مو هایت که همیشه بوی اقاقی می داد رویش را می پوشاندی

و من هم بی خیال از همه ی چشم های منتظر

خیره می شدم به نگاهت

چقدر افسانه ایی می شدیم

و زمان مبهوت پشت آن رود موهایت به خواب می رفت

یادت است

دستت را می گرفتم و با هم می چرخیدیم

آن لحظه ها غوغای باد فقط به خاطر ما بود

من و تو

یادت است

یادت است آن روزها خانه ی ما زمین می شد

و سقفش خورشید

و آسمان قالی رویش

یادت است آن روزهای آخر

تمام ستاره های عالم را به تو هدیه دادم

هنوز آنها را داری ؟

یا مثل قلبم

گمشان کردی

یادت است

یادت است و قتی بهار می شد

پرواز

درحالی که تمام زمین زیر پایمان بود

همان زمان ها هم تو همیشه جلو تر از من بودی

آخرین بار که به تو گفتم بیا برگردیم

گفتی

تو بر گرد

 من تا سر خانه خدا میروم

و بازمیگردم نزدت

ای کاش هیچوقت حرفت را گوش نمی کردم

ای کاش تا خود خدا با تو می آمدم

آخر تو که بد قول نبودی !

من بعد از آن

بارها تا خود خدا آمدم

پس کجایی

نکند خدا از آن حوالی رفته است

یا که پشت یک لحظه قشنگ

زیر یک بوته رویا

خوابیده ای

خوب یادم است نگاه آخرت را

باور کن تمام این ها را نگفتم که برگردی

دوست ندارم خواب معصومانه ات را بهم زنم

ولی بدان دنیای من  بدون

زمین

 خورشید

آسمان

زمان

باد

ستاره

و خدا  

شبیه یک لحظه نبودن نگاهت است

 

"همین تمام "

محسن امیری بشلی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 19:39  توسط محسن امیری بشلی  | 

 

باز جمعه آمد 

مرد در کوچه است

از جنس نور

تنها و یک سو

به سوی خدا شناور

انتهای کوچه ی ما خدا دکانی دارد

سالهاست که نور فروشی می کند

نور سپید

نور سبز

 

بس به مرد فکر کرده ام

آینه شده ام

کاش کودکی شیطان

با سنگ آینه را بشکند

شاید صدایش

خواب پروانه ایی

باد را مخدوش کند

و باد عطر مرد

 را نزد من آورد  

می شناسم کودک را

انگار که سالهاست

از جنس خیال است

!

همین تمام 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 21:25  توسط محسن امیری بشلی  | 

 

 

هنگامی که باران شادی از آسمان بهار ذهنم  به زمین سرد تنم می بارد

هنگامی که صبح دیدگانم  مغرورانه از فراز شب ترس ظاهر می شود

هنگامی که گل احساسم عطرش را بی غرض نصیب بلبل شعرمی کند

هنگامی که پرستوی غم از دل عاشقم پرواز می کند

هنگامی که تمام من های دنیا ما می شود

هنگامی که ساحل خیالم به اندازه ی تمام خوبی های دنیا می شود

هنگامی که ستاره ی من از آسمان غرور به کنارصاحب واقعیش می افتد

با خودم می گویم

شاید تو در یک جای آسمان نشسته ایی و به من فکر می کنی !

و تمام اینها طنین آن احساس قشنگت است  

دیر نمی پاید که با خود می گویم : شاید ... 

 

همین تمام

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 19:13  توسط محسن امیری بشلی  | 

 

شب شاعرانه ها ی من

صدا می آید آرام و لطیف

احساس می کنم بازهم تو از کنار خیالم پرواز کردی ، عینک از صورتم جدا می کنم به خودم می گویم چشم هایی که نمی تواند تو را ببیند بهتر است که نباشد

نمی دانی از بیم اینکه لحطه ایی به تو فکر نکنم چند بار نماز نیمه کاره رها کرده ام

نمازی که وضو از جنس چشمه ی چشم هایت و قبله به سمت قلبت داشت

می دانی زمانی که با تو حرف می زنم همیشه نگرانه اینم که نکند صدای نخراشیده ام روحه زیبایت را بخراشاند

آخر آن گوشها که به غیر از نواهای آسمانی صدایی را تجربه نکرده است

چه انتطار بیهوده ای است رویای نزد من آمدنت

حتی رویایش هم عجیب است

نمدانم می گویند کوه که رویت را دید متلاشی شد

می گویند درختان غرق شنیدنت مات و ساکت شدند

می گویند سرود سحرآمیز نگاهت آنچنان مقدس است که زمان هم در جوارش بی حرکت می شود

می گویند زمزمه های دلپذیر عطرت آنچنان قوی و مست کننده است که تمام جهان برای تحملش کوچک

با اینچنان نمی دانم چه می شود ! نمی دانم چرا این جسارت را می کنم

اما هر بار که به آینه نگاه می کنم احساس می کنم که من تو شده ام

آخر مگر می شود من غیر از تو چیزی باشم

مگر نبود خاکی که فقط به عشق تو من شد

مگر من غیر از اراده ی تو ام

ای من

ای من بزرگ

آرزو دارم روزی تو هم نوایم شوی من بزنم و تو بخوانی

تا سر صبح هستی

و از آن جا به بعد

من نیست شوم

و تو تمام هستم

آخر جز تو دل به چه چیز خوش کنم

در کدام قسمت این رویای خیس خانه داری

دیگر اشکهایم هم رنگ و بوی سراب دارد

چنگ می زنم دامنت را

مگر چه می شود  که یکبار دیگر به من نگاه کنی

من که از نیستی کویر بودم

تو به من نگاه کردی

این مهر دلم شهادت می دهد

بیا که دیگر زمستان انتظار برفی برای باریدن ندارد

دیگر چشمم سویی برای گشتنت

می دانم طاقت دیدن تو را ندارم

.می دانم می میرم اگر دیده ات یک لحظه از من آزرده شود

طبیعت افسانه شد

مرگ افسانه شد

قلم افسانه شد

من افسانه شدم

ای واقعیت شده ی تمام زندگیم

ای من شده ی من

فقط یکبار نزد من بیا تا خود فردا تو می شوم

تا خود خدا تا خود صدا

بازهم می خوابم مثل همیشه مثل همه

شاید این شب با صدای تو صبح شود

تا فردای فردا ها

همین جا

همین تمام

 

*پ.ن : کامنتهاتون همه قشنگ بود ممنون

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 16:32  توسط محسن امیری بشلی  |