
ستاره ی من
وقتی که شب می شود در آسمان شب شهر سرد ، تنها یک ستاره بیدار است
آن ستاره توایی ای مهربان ستاره ی من ، تویی که همانند فرشتگان بدون لحظه ایی غیبت به شهر سرد من خیره می شوی تا هزاران هزار گناه من را نظاره کنی تا ساعت ها خواب جاهلانه را مزه کنی ، خیره می شوی تا هماغوش دقایق سرد مرده ایی همچون من شوی ، ستاره ی من
ستاره مهربان من
آهنگ حضورت آنچنان لطیف و شاعرانه است که من را مدهوش می کند
تو تنها چیزی هستی که برای من ارزش فکرکردن را داری
تو بر خلاف دیگر ستارگان شب که مثل هرزه زنان مست بی رمقانه با چشمک های خود کودکان گناه را یاری می کنند با نگاه ساکت و جاریت گلهای باغ احساس را آبیاری می کنی
نمی دانم چقدر از شهر من دوری اما همجا حست میکنم میشنومت
تو تکرار همیشگی عشقی و من فقط انعکاس بی ارزش نور تو هستم و دیگر هیچ
تو مثل نگاه معصومانه کودکی می مانی که گم شده است
چه عشاقی که برای لحظه ایی دیدنت موی سپید کرده اند
و تو چه صبورانه در زندان شب با نگاهت به آنها امید دادی
از دوریت ناله نمی کنم چون می دانم اگر روزی به تو نزدیک شوم آزارت می دهم
پس با تمام خون دل ها دوریت را دوست میدارم و می پرستمت
می خواهم حس کنم افسانه ایی دست نیافتنی هستی
می خواهم نبودنت باعث این شود که بی لیاقتی خود را حس نکنم
ستاره ی معصوم من
دوست دارم عبورت را عاشقانه بنگرم
دوست دارم صدای تو تنها صدای جهان من باشد
دوست دارم چارقد آسمان را بدزدم به خانه ی دلم بیاورم
به غیر از تو دیگر ستارگانش را پاک کنم
و از روی تو آنقدر نقاشی کنم که دستم جز نقش تو چیزی را نشناسد
ستاره من ایمان بیاور که نور تو زیبا ترین آواز زندگی من است
گرچه می دانم که تو آن را برای خدا می خوانی
اما حسادت نمی کنم چون می دانم من نامحرمی چشم چرانم
ستاره ی من اگر یه روز به سمت خدا سفرت را آغاز کردی
این را بدان این پایین ها چشمهایی هست که تا ابد به انتظار توست .
محسن امیری بشلی
همین تمام
صفحه خیس شد , نمی دانم چه کسی گریه می کرد
من یا قلم !؟
مهم نیست
مهم این است !
آیا کسی این چند قطره را دید ؟
می گویند چند لحظه بالاتر از بودن پرنده ای است با بالهای خیالی رنگ
که اشک را می فهمد
و من سالهاست که از بالکن کودکی به آسمان آرزو خیره شده ام
اما دریغ از یک پرخیالی !
نمی دانم شاید پرنده بودن کار سختی ست
یا شاید پرواز در رویا خیالی بیش نیست
هر چه که هست ایستادن بر این بالکن صفایی دارد وصف نشدنی !
همین تمام

عجب شهاب باراني بود ديشب
انگار تمام فرشته ها باهم سرود شادي سر داده بودند
انگار هيچ عاشقي خدانگهدار تلخ را تجربه نمي کرد
انگار تمام شاعران از گل و بلبل مي گفتند
انگار شيطان ديشب در بند بود
انگار آفتابگردان ها مهربان شده بودند
انگار ثانيه ها ديگر براي رفتن عجله نداشتند
همه جا بوي فرشته مي داد , شايد
همه مريم بودند ودقايق همه آبستن مسيح
آري ديشب مسيح من متولد شده بود
تولدش مبارک . . .
محسن اميري بشلي
مرگ آهسته می آید
تا جان مرا به یغما ببرد
اما من غافلگیرش می کنم و همزمان با پرواز قناری
از اتاق خارج می شوم
مرگ می ماند و اتاق خالی !
با یک تکه گوشت متعفن بی ارزش
که با سبد سبد خستگی پوشانده شده
همین تمام
نمی دانم , اما نزدیک صبح بود انگار
خورشید هنوز گیج و تار بود
من ساکت
من آرام
من آسان
می شکستم هنوز
حتی تصور باران هم پرده ی ذهنم را تر نمی کرد
دستم که روزی اگر به تن خشک بیابان عریانی می خورد
بیابان سراسر دشت می شد
مجاور ترک های خاک کویر به سوی تباهی می رفت
ساکت بودم
آرام
و آسان
آری هنوز می شکستم
صدای بوته های کویر که روزی اسطوره ی ایستادگی بود
به زجه های کودکی می ماند
که بی نوایانه طلب آب و غذا می کرد
ومن سا کت , آرام
آری آسان می شکستم
و نمی دانستم از کجا وبرای چه به اینجا آمده ام
بیابانی که انگار یک پل مرا به آن آورده بود
پلی اثیر
اما خوب می شناخنمش شن به شن
شناختی که به قرن ها قبل بر می گشت به زمان پیدایشم
آری من هم از جنس همین خاک بودم بایر و خشن
باد می آمد و تکه تکه ی این بیابان را مانند زنان فاحشه تازی
به هم آغوشی خود می برد
و من ساکت بودم
آرام
چه آسان می شکستم !
نمی دانم چرا ؟ با اینکه این بیابان بوی مردن می داد
ولی حس می کردم این تنها جای تاریخ است که من در آن زنده ام
باد ساکت می آمد آرام می برد وآسان شاخه ی بوته ها را می شکست
هر دانه این کویر را حس می کردم
هر ثانیه این کویر عین من بود
همه جایش شن بود
غیر از سراب خرافه و دروغ
کویری بود با شن های سبز به رنگ جنگل
باشن هایی آبی به رنگ دریا
با شن هایی سخن گو به رنگ انسان با شن هایی مثل برج . . .
شن هایش ساکت آرام و آسان در حال شکستن بودن
سکوت این شکستن ها تنها قسمت بی دیل این بیابان بود
ای کاش هر شن به هنگام شکستن فریاد می کشید
تا آنقدر سکوت بیابان ترسناک نشود
من آرام
من ساکت
آری آسان می شکستم
با اینکه ارابه ی خورشید دیگر در نیمه های روز بود
اما بازهم تاربود
خورشید آرام
ساکت
شاید او هم داشت می شکست
محسن امیری
کاش من همسایه ی خدا بودم ! آنگاه بدون هیچ مقدمه از دزخت عشق باغش سبد سبد میوه ی
لبخند می چیدم ! و در حالی که وانمود می کردم او نمی بیند تمامش را به مردم می فروختم
و با سرمایه بدست آمده باغی می ساختم بزرگتر و بهتر از باغ خدا !
که برای ورود به آن نه نیاز به آزمایش بود و نه شیطانی برای منحرف کردن مردم
و هیچوقت قدرت خود را به رخ انسانها نمی کشیدم و از آنها نمی خواستم که مرا بزرگ یا قوی صدا کنند
تنها مزد من شادی انسانها بود
ولی افسوس که من بر روی زمینم !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خدا این را بدان شب ذهنم تاریک تاریک است
اگر دلت خواست لحظه ایی مرا در یابی چراغ من باش
همین تمام
Lairs
All of our life we was wrong
And now its turn to know that all of this time our eyes lie to us
Yes all of us are made from voice
That all The End
دروغ گوها
تمام عمر اشتباه حرکت کردیم
و وقت آن است که به دانیم که تمام این مدت این چشمها به ما دروغ می گفتند
آری همه ی ما از جنس صداییم
همین تمام