تبليغاتX
مهرشاه
... امید به پادشاهی تمام عالم داشت ...


انسان ها چقدر پستند چقدر سريع واقعيت ها رو يادشون ميره

چه قدر سريع يادشون ميره کين

سريع بر مي گردن

انگار نه انگار همين ديروز بود که به خداشون قول داده بودن عاشق باشن

اصلاً ميدونی من چی ميگم خدا اول همه ی آدمها رو شاعر آفريد به همشون صدايه خوب داد همشون رو خوشحال خلق کرد خودشون بودن که يادشون رفت چي جوريی خوشحال باشن هميشه حسودي کردن به هم ديگه

همه ميخواستن که از اون يکی خوش حال تر باشن

يادشون رفت شادي که تکی نميشه مگه ميشه

يکی گريه کنه

يکی تنها باشه يه کی ديگه خوشحال باشه من نميدونم چي جوريی اين فکر رو کردن

نکنه دريا رو نديدن يا يه دور هم آسمون رو نگاه نکردن

نديدن چی جوری ستاره ها آسمون رو باهم تقسيم کردن يه دورم بينشون دعوا نميشه

اگرهم بشه سره نوره

سره نزديکيی به اصلشونه

راستيی ميدونيد اصله ستاره ها چيه

اصلشون اينه که بميرن تا يکی ديگه زنده شه

يادمه يه دور که داشتم صدايه آسمون رو گوش ميکردم

شنيدم که يه ستاره به يکي ديگه ميگفت دوست داره بره تو سهابي بزرگ

من اون موقع نميدونتم سهابی ها ماله چين

بعداً که از ماه پرسيدم بهم گفت اگر هر کی تو آسمون بميره ميره تو سهابی

منم تعجب کردم از اون حرفه ستارهه

تازه اين که چيزی نيست

ميگن تو کهکشان هايه ديگه يه ستاريه هست که از همه بزرگ تره

بزرگ تر از همه يه بزرگ ها

نورشم از همی نور ها بزرگ تره همه بهش ميگن مادر

مادر فقط ميسوزه حرفم نميزنه

شايعه شده يه روزی خدا داشته با اسبش از اون جا رد ميشده يه هوا نگاهش به مادر افتاده از اون

روز مادر هميشه داره ميسوزه

ما که نميدونيم راسته يا دروغ؟

خلاصه من دوست هايه زيادي تو آسمون دارم

ولی يه مدت که ديگه با من حرف نميزنن ميگن تو خيلی بدی

تو هيچ وقت آب نميشي نميسوزی تا بقيه زنده شن

گفتم من شنم چی جوريی بسوزم ماه به من يه چش غره رفتو گفت مگه من از چيم

گفت تو نمي خواي به خدات برسی همه اينا بهونه است

من نميدونم

شما بگين ميشه هم تو زمين بود هم دروغ گفت هم آب شد

من که نميتونم

شما چه طور ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 15:0  توسط محسن امیری بشلی  | 

 سیب سرخ

سیب فروش

 

این ها اشتیاه هات من است و با هیچکس قسمتشان نمی کنم

آری اینها سیب های سرخ منند

به کسی نمی دهمشان

حتی اگر به جرم داشتنشان سالها ی سال در زندان خاک باشم

تعجب نکنید

مگر نمی بینید که چگونه باهم و در کنار هم به ضیافت سیب های سرخ دعوت شده اییم

سیب های سرخی که هیچ وقت با یکدیگر قسمتشان نمی کینم

چون بابت هر یک از آنها قرن ها و قرن ها در زمین زندانی بودیم !

 

و من می خواهم تمام سیب هایم  را درون یک ارابه بریزم

و صبح روز قیامت

در سر دوراهی بهشت و جهنم

به قیمت داغی آتش جهنم

بفروشمشان

و وقتی کودک خدا

از سر کوچه دزدکانه به آنها نگاه کرد

بدون هیچ قیمتی همش را به او ارزانی دارم

و به او بگویم اگر سالها وسالها گناه کردم

فقط و فقط  به خاطر این بود که من سیب دوست دارم

سیب سرخی که به خاطر آن سالها و سالها از بهشتت دور باشم  !

همین تمام

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 0:25  توسط محسن امیری بشلی  | 

سگ 

 

صفحهWord  رو باز می کنم زل میزنم به صفحه سفید و اولین چیزی که به گوشم می رسه رو می نویسم

این بازی رو خیلی دوست دارم یه جورایی مثل نقاشی میمونه خوب مثل اینکه اولین چیزی که می شنوم صدای سگ های همسایس پس دست نوشتم رو با یک جمله شروع می کنم

 

دو سگ ! !

در محله ی تاریکی نیمه شب و در اوج سکوت در دو خانه دو سگ بودند که یکدیگر را دوست می داشتند شبی  از شبها پس از سالها سکوت تصمیم گرفتند که یک دیگر را ببینند اما دیوار تنها سهم آنها از دیدن یکدیگر بود

سگها از شدت و اوج احساسات پارس می کردند و زوزه می کشیدند اما هیچ کس دلیلش را نمی فهمید و تنها جواب این انقلاب یک جمله بود (خفشو سگ بی شعور )

آنها یک اشتباه کردند آن هم این بود  که سگ بودند

و تنها اشتباه ما هم این است که انسانیم 

 

حالا بازی تمام شد صفحه سفید Word هم به اندازه کافی سیاه 

 

نوشتم رو پست می کنم در لپتاپ رو می بندم و میرم !

 

همین تمام

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 20:31  توسط محسن امیری بشلی  | 

به این میماند که یک پیرسگ کنار اتاق کز کرده   ساکت و آرام کنار وسایل اتاق نشسته بودم مغزم پر شده بود از هیچ ٫ دقایق آرام ملامت بار می گذشت و من در گذر زمان سر می خوردم و بر روی حالم رنگ گذشته می مالاندم  نمی دانم چرا اما سکوت این خانه ی خالی مرا می ترساند !

با اینکه هیچوقت حضورش را حس نمی کردم اما زمانیست که نبودنش را می فهمهم  خوب یادم هست زمانی که بود چقدر درکش نمی کردم و چقدر احمقانه از او درخواست عیش می کردم ٫ در حالی که او خود عیش بود !

هرزمانی که با خنجر گناه صورتش را خون آلود می کردم او کم رنگ و کم رنگتر می شد

هرچه باشد او خدای من بود !

دوستش داشتم 

خدای من به خانه ی دلم برگرد این خانه بی تو هیچ صفا ندارد و دقایقم بی نگاهت هیچ اثری از وفا!

مناجات و دعا نمی دانم اما می دانی که می دانمت تو می دانی ... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 12:50  توسط محسن امیری بشلی  | 

( داره باروون می باره )

پرنده

پسرک می گفت :

 میگم خوب گوش کن انگاری داره باروون میزنه !

نه نگو که نمیشنوی !

دوباره تلاش کن شاید بتونی بفهمیش

فکر می کردی یه روز باهم از این کوچه ها گذر کنیم

 یادته پرنده , روزی که بالت ذخمی بود اوومدیی پیش من

 اوون موقع فکر نمی کردم انقدر بهت دل ببندم

 شاید صدات برام مهم نبود یا که اصلا نمیشنیدمت آره اصلا من خواب بودم

 یادته اوون روزی که با چشات ازم بارون می خواستی ؟

قطره قطره ! نه دریا دریا

آره الان می دونم , تو آب و واسه خودت نمی خواستی و من چقدر ساده بودم که آب و جلوت می ذاشتم

انگار یادم رفته بود دوست گندمی و هم بازیه بلبل

آخه خب منم که بارون اشکام از چند قدمی گونم جلوتر نمی رفت

 پرنده حالا که داره باروون میاد

 براچی خوابیدی

 پرنده    !  پرنده    !  

آری براستی دیگر فایده نداشت

 پسرک اشک میریخت شاید آسمان هم به همین دلیل گریه میکرد

 آری پرنده آخرین پروازش را بی بال انجام داده بود

 چقدر لحضات یلدایی شده بود

وپسرک پرنده را به دست گرفت وبه سمت دشت بارانی حرکت کرد

 وحالا دشت دیگر زیبا نبود چون آرزویی می مانند که صاحبش مرده بود

 شاید هم این باران , تنها آخرین قطره اشکهای پرنده بود آخرین اشکها

محسن امیری بشلی

همیشه زود دیر می شود

با یاد درد

همین تمام 1385 دی ماه

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 16:10  توسط محسن امیری بشلی  | 

خب میدونم به وبلاگم این کارا نمی آد ولی بازی دوست دارم 

 

اعتراف اصلا ! عمرا آقا !!

چی شکنجم می کنید خب بکنید !

 می کشیدم !؟ اوونم مهم نیست تن به ننگ در نمی دهم

 از وبلاگم میرید نه نرید توروخدا !

خب می گم حالا نمی شه بعدا ؟ نه خب چرا می زنی 

خب بعد از حرف ها حدیث های زیاد نوبت به اعتراف می رسه  

1. من عاشق کارتون هستم اصلا برنامه کودک دوست دارم (خجالتم نمی کشه نره غول ) کانال های مورد علاقم هم JETIX , Super RTL , Boomerang   هستند نکته جالبش اینه که وقتی بچه بودم اگه سر از تنم می زدی کارتون نمی دیدم اما حالا عمرا اگه یه سریال ببینم

 

۲.برخلاف ظاهرم آدم خیلی حساسی هسنم (اگه ظاهر منو ندید ! خوب می خواستید ببینید )

 

 

3. بارزترین شناسه من همون نظمم هست ( آره جون عمت ) به قول مادرم اگه بالا بری پایین بیای هیچی نمی شی ! اخه کدوم آدم صاحب عقلی جوراباش یکی لا کتابشه اوون یکی زیره سماور

 

4.سخت ترین کار زندگی برای من همیشه نوشتن املا بوده که از دوران طفولیت باهاش مشکل داشتم با کمال شزمندگی هنوزم دارم راستی قوراباغه درسته یا غورباقه ! ؟

 

5. هیچ وقت فکرشم نمی کردم که به IT   کشیده بشم و همش عاشق نویسندگی بودم (خدا رو شکر نرفتم سراغ نویسندگی)

 

حالا نمی شه یه اعتراف دیگه هم بکنم !

 

از دوست خوبم عسل که منو به بازی دعوت کردن تشکر می کنم

و از دکتر محمود احمدی نژاد   جرج بوش ! و  همه ی اوونایی که دعوت نشدن (آخرش که این بازی باید تموم شه )    میخوام که اعتراف کنند .

فکر می کنم این بازی تا یلدای آینده تموم بشه

چاکرتم تمام !

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 19:25  توسط محسن امیری بشلی  | 

اتفاق آغاز شده است و من به دنبال کوچ پرستو ها از این شهر اشک ریزان خارج می شوم !
و نمی دانم اینهمه گمراهی ٫ تباهی سیاهی چگونه زیر عبای خردمندان به مردمان خورانده می شود.
نمی دانم چه کسی مالک اینهمه اشک های سرخ است .

اما با تو !

ای تو که آرام در قصرت در کنار فرشتگانت خوابیده ایی
مگر نمی دانی سیل اشک هر کاخی هر جا که باشد ویران می کند !
نه بهشتت را می خواهم و نه از جهنمت هراس دارم .
ولی این را بدان تو هر چه باشی و هر کاری که بکنی خدای من مهربان است
خدای من مهربان است ! ! !

"این تنها متنی بود که هزمان با نوشتنش اشک ریختم "

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 23:53  توسط محسن امیری بشلی  |