سیب فروش
این ها اشتیاه هات من است و با هیچکس قسمتشان نمی کنم
آری اینها سیب های سرخ منند
به کسی نمی دهمشان
حتی اگر به جرم داشتنشان سالها ی سال در زندان خاک باشم
تعجب نکنید
مگر نمی بینید که چگونه باهم و در کنار هم به ضیافت سیب های سرخ دعوت شده اییم
سیب های سرخی که هیچ وقت با یکدیگر قسمتشان نمی کینم
چون بابت هر یک از آنها قرن ها و قرن ها در زمین زندانی بودیم !
و من می خواهم تمام سیب هایم را درون یک ارابه بریزم
و صبح روز قیامت
در سر دوراهی بهشت و جهنم
به قیمت داغی آتش جهنم
بفروشمشان
و وقتی کودک خدا
از سر کوچه دزدکانه به آنها نگاه کرد
بدون هیچ قیمتی همش را به او ارزانی دارم
و به او بگویم اگر سالها وسالها گناه کردم
فقط و فقط به خاطر این بود که من سیب دوست دارم
سیب سرخی که به خاطر آن سالها و سالها از بهشتت دور باشم !
همین تمام
صفحهWord رو باز می کنم زل میزنم به صفحه سفید و اولین چیزی که به گوشم می رسه رو می نویسم
این بازی رو خیلی دوست دارم یه جورایی مثل نقاشی میمونه خوب مثل اینکه اولین چیزی که می شنوم صدای سگ های همسایس پس دست نوشتم رو با یک جمله شروع می کنم
دو سگ ! !
در محله ی تاریکی نیمه شب و در اوج سکوت در دو خانه دو سگ بودند که یکدیگر را دوست می داشتند شبی از شبها پس از سالها سکوت تصمیم گرفتند که یک دیگر را ببینند اما دیوار تنها سهم آنها از دیدن یکدیگر بود
سگها از شدت و اوج احساسات پارس می کردند و زوزه می کشیدند اما هیچ کس دلیلش را نمی فهمید و تنها جواب این انقلاب یک جمله بود (خفشو سگ بی شعور )
آنها یک اشتباه کردند آن هم این بود که سگ بودند
و تنها اشتباه ما هم این است که انسانیم
حالا بازی تمام شد صفحه سفید Word هم به اندازه کافی سیاه
نوشتم رو پست می کنم در لپتاپ رو می بندم و میرم !
همین تمام
با اینکه هیچوقت حضورش را حس نمی کردم اما زمانیست که نبودنش را می فهمهم خوب یادم هست زمانی که بود چقدر درکش نمی کردم و چقدر احمقانه از او درخواست عیش می کردم ٫ در حالی که او خود عیش بود !
هرزمانی که با خنجر گناه صورتش را خون آلود می کردم او کم رنگ و کم رنگتر می شد
هرچه باشد او خدای من بود !
دوستش داشتم
خدای من به خانه ی دلم برگرد این خانه بی تو هیچ صفا ندارد و دقایقم بی نگاهت هیچ اثری از وفا!
مناجات و دعا نمی دانم اما می دانی که می دانمت تو می دانی ...

پسرک می گفت :
میگم خوب گوش کن انگاری داره باروون میزنه !
نه نگو که نمیشنوی !
دوباره تلاش کن شاید بتونی بفهمیش
فکر می کردی یه روز باهم از این کوچه ها گذر کنیم
یادته پرنده , روزی که بالت ذخمی بود اوومدیی پیش من
اوون موقع فکر نمی کردم انقدر بهت دل ببندم
شاید صدات برام مهم نبود یا که اصلا نمیشنیدمت آره اصلا من خواب بودم
یادته اوون روزی که با چشات ازم بارون می خواستی ؟
قطره قطره ! نه دریا دریا
آره الان می دونم , تو آب و واسه خودت نمی خواستی و من چقدر ساده بودم که آب و جلوت می ذاشتم
انگار یادم رفته بود دوست گندمی و هم بازیه بلبل
آخه خب منم که بارون اشکام از چند قدمی گونم جلوتر نمی رفت
پرنده حالا که داره باروون میاد
براچی خوابیدی
پرنده ! پرنده !
آری براستی دیگر فایده نداشت
پسرک اشک میریخت شاید آسمان هم به همین دلیل گریه میکرد
آری پرنده آخرین پروازش را بی بال انجام داده بود
چقدر لحضات یلدایی شده بود
وپسرک پرنده را به دست گرفت وبه سمت دشت بارانی حرکت کرد
وحالا دشت دیگر زیبا نبود چون آرزویی می مانند که صاحبش مرده بود
شاید هم این باران , تنها آخرین قطره اشکهای پرنده بود آخرین اشکها
محسن امیری بشلی
همیشه زود دیر می شود
با یاد درد
همین تمام 1385 دی ماه
خب میدونم به وبلاگم این کارا نمی آد ولی بازی دوست دارم ![]()
اعتراف اصلا ! عمرا آقا !! ![]()
چی شکنجم می کنید خب بکنید ! ![]()
می کشیدم !؟ اوونم مهم نیست تن به ننگ در نمی دهم
از وبلاگم میرید نه نرید توروخدا ! ![]()
خب می گم حالا نمی شه بعدا ؟ نه خب چرا می زنی
خب بعد از حرف ها حدیث های زیاد نوبت به اعتراف می رسه
1. من عاشق کارتون هستم اصلا برنامه کودک دوست دارم (خجالتم نمی کشه نره غول ) کانال های مورد علاقم هم JETIX , Super RTL , Boomerang هستند نکته جالبش اینه که وقتی بچه بودم اگه سر از تنم می زدی کارتون نمی دیدم اما حالا عمرا اگه یه سریال ببینم ![]()
۲.برخلاف ظاهرم آدم خیلی حساسی هسنم (اگه ظاهر منو ندید ! خوب می خواستید ببینید )
3. بارزترین شناسه من همون نظمم هست ( آره جون عمت ) به قول مادرم اگه بالا بری پایین بیای هیچی نمی شی ! اخه کدوم آدم صاحب عقلی جوراباش یکی لا کتابشه اوون یکی زیره سماور
4.سخت ترین کار زندگی برای من همیشه نوشتن املا بوده که از دوران طفولیت باهاش مشکل داشتم با کمال شزمندگی هنوزم دارم راستی قوراباغه درسته یا غورباقه ! ؟![]()
5. هیچ وقت فکرشم نمی کردم که به IT کشیده بشم و همش عاشق نویسندگی بودم (خدا رو شکر نرفتم سراغ نویسندگی) ![]()
حالا نمی شه یه اعتراف دیگه هم بکنم ! ![]()
از دوست خوبم عسل که منو به بازی دعوت کردن تشکر می کنم
و از دکتر محمود احمدی نژاد
جرج بوش !
و همه ی اوونایی که دعوت نشدن (آخرش که این بازی باید تموم شه )
میخوام که اعتراف کنند .
فکر می کنم این بازی تا یلدای آینده تموم بشه ![]()
چاکرتم تمام !
اما با تو !
ای تو که آرام در قصرت در کنار فرشتگانت خوابیده ایی
مگر نمی دانی سیل اشک هر کاخی هر جا که باشد ویران می کند !
نه بهشتت را می خواهم و نه از جهنمت هراس دارم .
ولی این را بدان تو هر چه باشی و هر کاری که بکنی خدای من مهربان است
خدای من مهربان است ! ! ! ![]()
![]()
"این تنها متنی بود که هزمان با نوشتنش اشک ریختم "