
سلام خسته نباشید این عکس رو که داشتم می دیدم بی اختیار واسم یه سوال پیش اوومد واقعا ما داریم به کجا میریم ! آیا این همون جایی نیست که بهش میگن جهنم ! ! !
.jpg)
خب سلام تا اینجا خسته نباشید ! ببخشید وسط شعر و داستانک اینها یه چند دقیقه ایی اومدم وقتتون رو بگیرم خب نا سلامتی باهم دوستیم هر از چندگاهی باید یه گپی یه چاق سلامتی باهم بکنیم
اولش باید بگم برای این آپم چندتا دلیل داشتم !
خب یه خاطره !
چند وقت پیش رقتم تو یه اداره ایی دیدم یه بنده خدایی داره یه جوری نگام می کنه , اولش با خودم گفتم شاید آشنایی همسایه ایی فامیلی باشه , وقتی واسه کارم رفتم پیشش یارو برگشت گفت آقا شما بشلی نیستید ( پسوندم ) ؟
گفتم : بله ( با یه لحن تند و بدون توجه )
گفت : خیلی وقت ازتون خبری نیست ؟
گفتم : کجا !(خیلی عادی)
گفت : همه جا . من خیلی وقت شما رو می شناسم از اوون وقتی که شما رو تو تلوزیون دیدم همیشه برای پسرم شما رو مثال می زدم
منم که تازه شصتم تیر خرده بود یاده قدیما افتادم گفتم : چرا خب ! یکم درگیرم دیکه به کارهای المپیاد (از آرشیو درش آوردم باحاله) و اینجور چیزها نمی رسم (کلا هیچ کار نمی کنم) ! ! ! سریع از پیشش رفتم راستش اصلا فکر نمی کردم کسی من رو یادش موده باشه از طرفی هم فکر نمی کردم کسی رو من حساب ویژه ایی باز کرده باشه
از طرفی یکم خوشحال شدم از طرف دیگه رفتم تو فکر که وا قعا من دارم چی کار می کنم ! ؟
همین تمام
راستی تا یادم نرفته از کامنتها تونم ممنون !؟
هوا رو به گرما می رفت ! بفهمی نفهمی هوا داشت روشن می شد ! یخ شب سرد با گرمای کم خورشید صبح همخوابه شده بود و درختان امید زندگی دوباره را را از صدای بلبل فرا می گرفتند .
مرد آرام از کوچه ها و جاده ها گذر می کرد , شاید هنوز امید داشت امید داشت به اینکه می تواند دوباره آغاز کند , از صفر به شرط اینکه همسر و فرزندش را می دید! تنها پس انداز زندگیش چروک روی پیشانیش بود وقتی به سر خیابان رسید تنها به یک نقطه نگاه می کرد به درب خانه اش به درب کلنگی پوسیده , هنوز به چند متری در نرسیده بود که دلش شور افتاد درست مثل صبح آن روزی که طلبکار انگشتر زنش را به عنوان تنها چیز ارزشمند خانه اش از دست زنش کشید , دیگر صبح شده بود , نمی توانست بفهمد که چرا عقربه های ساعت از کار افتاده اند درست مثل لحظه های زندان صدای خش خش برگها تنها صدایی بود که میشنید , صدای رادیوی خانه ی همسایه باعث شد کمی محکم تر شود به در که رسید بی اختیار در زد , زد , زد ...... اما هیج صدایی نمی شنید.
نمی توانست زمان را تشخیص دهد با صدای زن همسایه به هوش آمد , زن همسایه او را نمی شناخت با نگاهی از سر تکرار و بیهودگی به او گفت :" اگر طلبکاری بدون کسی اینجا نی " مرد گفت : "کجان ؟" زن:"خودش که زندونه زنش هم که از بس کلفتی اینو اوونو کرد مریض شد و مرد بچشونم که می گن یتیم خونس "
مرد دیگر چیزی نمی شنید دوان دوان بسمت خیابان رفت دیگر خورشید هم برایش مثل کوهی از یخ شده بود
صدای بوق ماشین آخرین سهمش از زندگی بود .
نمی دانم چه کسی کی کجا این قصه را نوشت ! اما می دانم که همه آن را از حفظیم .
قصه ی من قصه نبود دردنامه ایی بود که همیشه تکرار می شود درد نامه یی که حاصل عصیان , اعتیاد , زیاده خواهی مرد قصه , و این ماییم که با افتادن در دام دنیا هنرپیشه نقش اول این سکانس وسکانس های دردناک دیکر می شویم !
از مجموعه تکرار

کوهی دردناک و بلند از غصه در دلم ایجاد شده است ! کوهی بلند که همش مرا به یاد مردم می اندازد ناله های شبانه ام همه موسیقی شده اند هرچه در پهنه ی ذهنم جلو و عقب میروم گل های خوش بوی بخشش و بینش را در دست مردم نمی بینم ودر قاب جانم هیچ اثری از عکس اثیر و بیاد ماندنی عشق !
وحشتی سرد گرمای تنم را می رباید
و من بی اخیار و بی دلیل در بیراه های مهتاب گم می شوم
برای رسیدن به باران شب های زیادی را می دوم
و در انتهای خیابان نرسیدن
و در بنبست جهالت شهر
گریان و نا امید همچون غروب شب پاییزی
با مرگ همنشین می شوم
آری از این پس پرواز را فرا گرفته ام
همچون یاکریم مرده کف باغچه
از همین لحظه فرار من آغاز می شود
فراری که لحظه به لحظه اش
تنِ درد را به آتش می کشد
از کوچه پس کوچه های شب شهر می گذرم
از کنار کودکان نا امیدی
بلور دروغ های زیبا
چشمهای کاغذی شهوت
اجاق های دانش و شناخت
هنوز جرئت نکردم به پشتم نگاه کنم
ولی امیدوارم که که توانسته باشم
از دست عکس درون آینه بگریزم
امیدوارم امیدوار
مثل یتیمان مهتاب
که پیوسته پیوستن با خورشید را در خواب می بینند
و به امید شنا در دریای نور
در کویر نور غوطه می خورند
چقدر لحظه ها لزج و نا کارآمدند
حتی امروز سکوت هم برای من دیوار می سازد
مثل آینه مثل هوا
نمی دانم چرا ولی دلم می خواهد
طبر در دست بگیرم و تمام بت های مرمر افسونگران شهر را
تکه تکه کنم
و با تکه تکه های آن
ودر کنار کودکان فقیر و بی سرپرست شهر مشغول تیله بازی شوم
هنوز می دوم
هنوز فرار می کنم ولی نمی دانم از که به کجا !
ولی عکس درون آینه هنوز با من است
سایه های نگاهش را خوب پشت سرم احساس می کنم
و آن سایه های طلسم شده مرا به خواب می برند
و من می خوابم
شاید در این خواب ار شر کابوس های زندگیم رها شوم
شاید
صبح می آید و من هنوز در کنار عکس درون آینه ام
وباز هم صدای کودکان نا امیدی
تنها آهنگ خوش صبح است
و از بلبل ها هیچ خبری نیست
و من بازهم می گریزم
به فردا و فردای فردا ها
محسن امیری بشلی

تکرار این راز همیشه مخفی مانده تاریخ دگربار به دیار افسانه ها می رود تا سخنی بی ارزش از من بی رمق به سوی دوست ببرد. ولی ای دوست این را بدان اگر این بار هم گوشه چشمی به من نیندازی دوباره می فرستمش !
برو ای شعر
برو ز دیوان دلم بیرون
بسمت یار این خانه
نمی دانم چه می گویم ولی حق است جانانه
اگر رفتی به بالاها
به رنگ زرد غمگینت
نظر یا نگاه بهر مهر ننداخت
دیده پر از اشک نکن
که جان من نطر ننمود
دوباره می سرایمت
دوباره می فرستمت !
من که ام
صدای فریاد و تشویق کل سالن را گرفته است همه فریاد می زنند ! زندگی زندگی ناگهان کارگردان وارد استیج می شود شروع به صحبت می کند از کادر فنی زحمتکش می گوید از بازیگران . تا نوبت به صحب در مورد بازیگر نقش اول می شود امیری ! و کارگردان با ذوق و اشتیاقی خاص در این باره سخن می گوید ! میگوید او یک عجوبه است یک سوپر استار واقعی ! او میگوید در وصف او همین بس که او همه ی نقش را فلبدائه انجام داد سالن سراسر سکوت می شود !
چند دقیقه بعد من به روی استیج می روم فریاد حضار گوش فلک را کر می کند ! محسن امیری محسن امیری امیری .......
مچری که با دیدن من به ذوق آمده با لحنی جالب از من می پرسد !
چی جوری آنقدر خوب فلبدائه بازی می کردید ؟ من میگویم کاری نداشت آسان بود من آنقدر فیلم نامه را خواندم ! که دیگر براحتی در این نقش گم شدم !
مجری می پرسد تاثیر این نقش بر زندگی روز مره تان .. ؟ این سوال همچون پتکی بر سرم میخورد !
ومن فکر می کنم فکر فکر و فکر ! ! !
آخر من کی هستم ؟ بازیگر نقش محسن امیری در فیلم زندگی دیگر هیچ به خاطر نمی آورم
تماشا گر ها کم کم میروند نه محو می شوند شاید هم نا پیدا
من می مانم ونقشم دیگر هیچ ! دیگر من محسن امیری شدم و زندگیم هم فیلمنامه فیلم زندگی !
ومن هرگز اصل خویش را بخاطر نمی آورم !
حالا تو بگو من که هستم . . . .
محسن امیری بشلی
گفتم اگه یه وقت می تونستم ماهیتم رو عوض کنم چه قدر جالب می شد مثلا ! یه ذره از غبار می شدم می افتادم روی یه فرش ! ا تا حالا به فرش اینجوری نگاه کردی ؟ به خیال پردازیم ادامه دادم تا به جاهای جالبی رسیدم !
ساعت ها و قلم ها همگی منقبضند
هیچ کس جز سکوت خبر فتح قناری را خوب درک نمی کند!
تلفن ها را از شاخه بریدم و یک شکم سیر صداقت خوردند
همگی خوشحالند
دگر به دروغ سر سجاده صبح
کلماتی مبهم به خودشان . به خداشان
نمی گویند
ودلیلش این است که از این پس در خدا غرق شدن را خوب می فهمند
تا به امروز فرشت را بدید یک دنیا دیدی !
به نگاهی که در آن هر یک دانه گرد یک موجود .
آه کاش من محو تماشای این عالم می ماندم
و دگر چشم در این افسونگر پیر
باز نمی کردم
عالمم ساکت و ثابت می شد
هرگل قالی من نقش یک کشور بود
و در آن به رایگان به هر کس که تنش قرمز بود اقامت میدادند
خواه از پرز تن سگ خواه از جنس غبار ابای نبی !
اقامت دائم به شرط عدم حمله ی کف و آب
واگر کسکی قالی را میشست
دو عالم در هم غرق میشد و در انتها هر دو من در خاک
من قدم میزدم در شهر های این قالی
سر پیچ گل سرخ عالمم مشکل داشت !
ز شرقیترین نقطه جغرافی من
هیچ شبپره ایی راه برگشت نداشت
عوضش علم در این عالم کوچک زودتر رشد می کرد
چون بر سر کروی بودن آن بحث نبود
وسر احمق ها بر سر دار !
از آن میگذرم عالمم قالی بود متحم به پوسیدن و نابودی !
ولی ای کاش صد ای کاش عالمم دریا داشت .......
دیگه بایس برم ! واینم یه سفر دیگه از اینکه دلنوشتم رو خوندی خیلی ممنونم .؟!