محسن امیری بشلی
به خدا زحمت ما کم ميشود خواه ناخواه از اين شهر غريب
بخدا هيچ کسی نخواهد فهميد افسانه مرگ اين افراد غريب
طفلی دل شکسته بودیم و از جنس مرگ آيینه
در اوج بی کسی و بی اشارگی
اين سازش پنهانی شمشيرو گردن اين رقص نهان گناه و خدا
بی اختيار ما را به سفر ميبرد سفری پای برهنه از ملکوت تا به سقوط
اين لحظه کوته سم واره رفت
اين آشنايی غريب زير درخت کوته و بی سايه رفت
و ما بی اراده محکوم ميشویم
به اين سرنوشت بی اساس و شوم
باره دگر به تکرار ميرسيم
از پس اين پرده آخر از
اين جهان پتياره و بی ثبوت
ساری
2006-08-19
http://www.amirib.com/Honary/AkharinPardeh.htm
اين من نيستم زمان من رو تغيير داده
نميدونم آيا صاحب اين همه دروغ و تظاهر منم ! هرگز
براستی اگر هم دروغ باشه من نميدونم
احساس من تو که گم شده وجوده منی
بيامن ميدونم اگه بيای جهان بهشت ميشه
احساس ميدونم بهت بد کردم ولی تو نرو
اين بار هم به رنگ عشق ظاهر شو
و جهان رو از اين داد انتظار راحت کن
براستی اگر دروغ هم باشه من نميدونم
هیچ کاری را به اندازه نوشتن دوست ندارم
و اين آغاز بیگانگی من با خودم است
نوشتن اولين نشانه بیگانگی من با کسی است که از کودکی تمام روز با من بوده است و شب که از نيمه گذشت يواش يواش از ديوار واقعيت ها ميپرم
بدون اينکه به خودم بگويم راستش را بگويم هر وقت به خودم گفتم
به من گفت اين خيال پردازی ها ماله يک کودک دو ساله است
شايد او راست بگويد و من اشتباه ميکنم
ولی اين دزدی شبانه هرشب انجام ميشود و من آرام از ديوار ها میپرم
از پرچين ذهن ها ميپرم
بعضی وقت ها به باغی ميرسم که در آن باغ من پادشاهی هستم پيروز و فاتح
البته گاهی هم گدايی ميشوم که گليم بر دوش دارم و فال حافظ ميگيرم
در شهر خيال من خيابانی هست که رنگش همیشه سیاه و سفید است
شايد حاصل باوری باشد که هميشه نسبت به رنگ ها داشتم انعکاس های مسخره و دروغين خورشيد
نميدانم شايد ! ساعت دوباره مثله هر شب چهار را نشان می دهد
و من ميروم تا من روزمرگی کند !
خوب دیگه قول می دم یه پست خوب واست می کنم فعلا یا علــــــــی
چی بگم اخه ؟ نه ناراحتم نه خوشحال فقط امیدوارم !
درخت همسایه ! اینو خیلی وقت یش گفتم تو سایتمم هم هست ولی همینو بازم میگم چون تمام اعتقاد من همینه
صبح آرام آرام بر شب فخر فروشی می کند.
و شاخه های سرد درختان بيد را از کابوس تلخ هلاکت می رهاند. تا دوباره زهر زيستن با طعم شکر را به آنها بچشاند و من همچنان بيدارم و به اين فکر می کنم که نکند سرمای اين باران گل های نوشکفته درخت همسايه که او را به عروسی هماند کرده را به خشکاند و نگران اينم که آيا دگر بار قناری های کوچک و نجيب سرود نجابت خود را در کوچه های سخت و سرد اين شهر سر می دهند از پنجره به بيرون نگاه ميکنم و به دنبال قطره ايی از شادی دريای غم را لا جرعه سر ميکشم . بيخيال از نگاه سرد و يخ زده ابر های پاييزی به آواز کرکس ها که نويد يک اسمان روز ديگر را ميدهد گوش ميکنم درحالی که هنوز به درخت همسايه فکر ميکنم نکند باران امشب ... مردم شهر همه خوابند خوابی سنگين و سياه رنگ طفلکان خسته اند خسته از اين همه رنج و ملامت عادت کرده اند هر روز صبح به اميد واهی گرفتن نکه قله کوه قاف دیگر به کوچک گلی اگر کسی به آنها خنديد به شوخی سرش را از تنش جدا ميکنند به جرم اهانت به فضله کفتر او را بر سر نيزه ميبرند و در حالی که گمشده اين ملت درست در روبرويشان نشسته برای ظهورش دعا ميکنند و با ترسی که از وجود خنده دارند برای خوشبخت ترين وجود خدا گريه ميکنند خودشان ميکشند بعد از آن استوره ميسازند تابلو ميکشند شعر ميسرايند و در تاريکی شب که همه خفته اند چند ديوانه با خرمنی آتش تمام شعله های اعتقاد اين مردم را مي سوزانند و اين آتش قلب ملتهب شهر را ميسوزاند و صبح خاکسترش جوانان اين مردم را مسموم ميکند و آنها که خود برای بلوغ دخترکان آقاقی صبر ندارند و آنهارا قبل از شکفتن پرپر ميکنند دم از صبر ميزنند و از اين صبر دروغين جامی از زهر ساخته و به حلق مردم کوچک بزرگ هيکل ميريزند در شهر مردمی بزرگند که بيشتر از همه به خود دروغ بگويند اينجا تاچشم کار ميکند اين خواب است که بر خدا غلبه کرده و ايينجاست که عقلهای دروغين هر روز سر از تن جوانه های احساس جدا مي کنند دلم ميخواهد فرياد بزنم ولی حيف و صد حيف که خودم هم خوابم خوابی سخت و سنگين هنوز صدای شلاق وار ساعت تنها لا لا يی کودکان عمر است اينجا مردم با قدرت سکون و سکوت به درجهای بزرگ علم می رسند اگر هم اتفاقاً چيزی بفهمند هنری جز فرياد ندارند و هر فريادی مستحق خاموشيست و اگر غير از اين بود شيخ شامدين شام خور در کتاب بزرگ خود حتماً ميگفت. من هنوز نگران درخت همسايه هستم نکند بارن امشب شکوفه های کوچکش را که او را مانند عروس کرده را بريزاند و اين شهر پر از علم را از ميوه پر دردش بی نصيب به گردد
خدايا چرا اين مردم تو را نمي بينند و در کوچهای تنهايی خود به دنبال مشتی کاه گل مي گردند من هنوز به فکر درخت همسايه هستم نکند٬٬٬٬٬
بعضی وقت ها از این که انسان هستم حالم ...........
فعلاً يا علی !!!