تبليغاتX
مهرشاه
... امید به پادشاهی تمام عالم داشت ...
از این به بعد فقط تو محسن امیری می نویسم
Mohsenamiri.org
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 16:44  توسط محسن امیری بشلی  | 

زیباشبی ، می شود شبی به رنگ تو
صد افسوس که تو هرگز نمی فهمی  !
راستی خدا ! چرا مهتاب از لمس تن خیس موج محروم است ؟
یا چرا باد رقص گندمزار را نمی فهمد ؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 15:41  توسط محسن امیری بشلی  | 

از پنجره ی پاییز به زمستان مینگرم

به سرمایی که حتما آمدنیست

به قلب ضعیف درختانی که خواهند مرد

به غرور شاخه هایی که حتما می شکنند

و به خودم

به لرزش های  سخت کنج اتاق

به افسوس های بی تو بودن

به افسوس های تنهایی

کاش بودی و با من از بهار می گفتی

در آغوش می گرفت شبحه ضعیفم تن گرم تورا

و محو می شدم در تو !

آهای مردم

آهای مردم ، کسی در بین شما نیست که مژده بهار دهد

دوباره باد زوزه می کشد

انگار خورشید خمیازه وار غروب می کند  

انگار همه آماده خوابند

و  رسالت من

بیداری و کشتن تدربجی یک آرزوست

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زمانی که از عشق می گوبیم کسی مارا نمی بیند و همه مارا دیوانه می پندارند و زمانی که در جهالت مادیاتیم مارا به چشم متفکر و عارف می نگرند  و این یک قانون احمقانه غیر قابل تغییر است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 7:44  توسط محسن امیری بشلی  | 

براستی بد زمانه ایی شده است

دل تنگ میشویم گاهی

 از  برای کسانی که حتی مارا بخاطر هم نخواهند آورد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 18:18  توسط محسن امیری بشلی  | 

راستی عزیزم خاطره فروشی شغل شریفی نیست

هر جا می روم تو را می بینم که پهن کرده ایی بر زمین

یک آسمان خاطره را

بر سر هر کوچه ، بر سر هر برزن فریاد می زنی

خاطره ، خاطره روز بارانی ، خاطره شب مهتابی  

در بساطت یک مشت نگاه عاشق ، دست گرم ، نم باران داری

تا به نزدت می آیم تا قیمت بگیرم

لبخند می رنی

عزیزم باور کن خریدار آن نگاهم

تو باز می خندی محو می شوی

عزیزم باور کن خاطره فروشی شغل شریفی نیست ... ... ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 14:38  توسط محسن امیری بشلی  | 

 

کلمه به کلمه دوره می کنم

تمام گل های باغچه ام را  

برخی شاداب  و جذابند  

برخی بیمار ومرده

و هریک را رنگیست

سرخ ، زرد ، صورتی

راستش دلم می خواست

یک قلمو سحرآمیرداشتم

آنوقت برای گلهای باغچه ام

یک عالم باد بهار می کشیدم

یک عالم آفتاب شاد

ولی صد افسوس که

پاییز حتما می آید

حتما می آید ......

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 22:49  توسط محسن امیری بشلی  | 

نمی دونم چم شده اصلا نمی تونم دو سطر رو مرتبط با هم بنوسم ، احساس میکنم تاب اینهمه فشار رو ندارم شاید یذترین قسمتش این باشه که نمی دونم این فشارها از کدوم سمت میاد ! شاید بخاطر این باشه که هیچ وقت تو زندگیم دوست نداشتم یه آدم عادی باشم ، آدما وقتی بچن دوست دارن دنیا رو عوض کنن وقتی یکم بزرگ می شن می فهمن نه نتها نمی تونن دنیا رو عوض کنن بلکه تو عوض کردن خودشونم میمونن منم آدمم خوب ،  ولی داستان من فرق می کنه من احساس می کنم نه تنها خودم و دنیام رو نمی تونم عوض کنم بلکه این شرایط که داره من و عوض می کنه !!! دیدی تاحالا بره سعی کنه گرگ و بخوره وضیعت منم دقیقا مثل اون بره ست و دنیای من اون گرگه ، نمی دونم شاید سخت ترین لحظات زندگی ما لحضاتیه که با خودمون تنها می شیم تازه می فهمیم چقدر عجیبه با هفت میلیارد آدم دورو برمون بازم دنبال یکی میگردیم دنبال یه چیز هستیم که کناره اون آزاد شیم ! و منم امروز احساس می کنم اون هدف تو زندگیم نیست شایدم باشه و من حسش نمی کنم ، راستی یک سال دیگه بزرگ شدم سالی که گذشت پر بود از تلخی و شبرینی پر بود از بود ونبود بعضی لحضات تو معنویات و بعضی تو دنیا ... بگذریم سرتون و درد نیارم برام پیشه خداهاتون دعام کنید هر جور که بلدید ، دعام کنید که سال جدیدم با محبت و موفقیت بگذرونم ، دعام کنید گم نشم ، دعام کنید مغرور نشم ! راستی از همه ی اونایی که یادشون هست و یادشون بود تشکر می کنم که این روز رو به من تبریک گفتن ومی گن ! .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 22:56  توسط محسن امیری بشلی  | 

مدتی دارم روی نوت این آهنگ کار می کنم

بگذر ز من ای آشنا
چون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو
چون دیگران با سرگذشتم
میخواهم عشقت در دل بمیرد
میخواهم تا دیگر  در سر  یادت پایان گیرد
بگذر ز من ای آشنا
چون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو
چون دیگران با سرگذشتم
هر عشقی میمیرد
خاموشی می گیرد
عشق تو نمی میرد
باور کن بعد از تو دیگری
در قلبم جایت را نمی گیرد
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 20:12  توسط محسن امیری بشلی  | 



آهای اهالی آرزو
گرگ غفلت تمامی فرصت ها را درید
آهای اهالی آرزو من چوپان دروغگو نیستم
آهای اهالی آرزو چه چیز شما را سنگ کرده
آهای اهالی آرزو
                    ..........
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 6:40  توسط محسن امیری بشلی  | 

رفیق پیاده شو اینجا ایستگاه آخر است!
حالا کمی برای فهمیدن اینکه مسیر  اشتباهی ست  دیر است.
رفیق پیاده شو ...



+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 23:8  توسط محسن امیری بشلی  |